تبليغاتX
عاشقانه
من غم تو دلت جون مي گيره...

می میرم که تا ابد قلب تو اروم بگیره...

اگه با موندن من باغ تو ويرونه مي شه...

ميرم اما مي دونم دل بي تو ديوونه مي شه ...

فكر نكن كه بي كسم خدا به دادم مي رسه...

كوه به كوه نمي رسه آدم به آدم مي رسه...

مرهمي از شب چشمات واسه دردم نداري...

خورشيدي اما خبر از تنه سردم نداري

 

 

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 2:9 بعد از ظهر |

هميشه فكر مي كردم آدمها هر چي دروغگو باشند،،،چشمهاشون اونا را رسوا ميكنه

ولي حالا ميبينم اون جفت چشمهايي كه خيلي ها را ذره ذره آب مي كنه خيلي چيزا را تو خودشون پنهون ميكنند

اون قديم قديما وقتي يكي ميگفت دوست دارم تا بنا گوش قرمز ميشد از شرم و حياش

ولي حالا دوست دارم اين روزا مد شده هركي اونو نگه ميگن از دنيا خيلي عقبه!

يه وقت يكي ميگفت عاشق شده تا سر مرگ ميرفت تا به عشقش برسه

ولي اين روزا تا ميگن عاشقيم اون يكي ميگه منم عاشقتم

اگه يه روز بهم نرسيديم خب ما كه مقصر نيستيم تقدير اين طوري بود به همين راحتي...

اصلا حاضر نميشه به خودش زحمت بده ...داره به يكي ميگه دوست دارم هنوز گوشي را نذاشته

به اون يكي ميگه سلام عزيزم خوبي؟

دنيا نامردي شده، خيلي ها اين وسط قرباني ميشن، دلهاي زيادي له ميشه، اشكاي زيادي ريخته ميشه،

ولي هيچكي هيچ كار نميكنه، ميگن دنيا نامرده و گرنه ما كه آخر مردو نگيم!!!

الان خيلي ها ميگن تا بوده همين بوده ولي به خدا اين طوري نبود ما خودمون كرديم

به خدا ديگه نميشه به كسي بگي دوسش داري حرمت اين كلمه خيلي وقته از بين رفته......

هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد؟

واقعا ميشه؟.............................................

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 9:56 قبل از ظهر |

شب كه مي شود خدا چراغ ماه را روشن مي كند تا من در حضور چشمهاي كنجكاو ستاره ها براي تو بنويسم.

كاغذم برگهاي درختان است و مدادم شاخه هاي ترد و تازه ، شب كه مي شود خيال تو در اتاقم راه مي رود و همه اشيا جان مي گيرند.

پروانه هاي خشكيده بال زنان از دفترم بيرون مي آيند ، پرده ها از شيشه ها هم شفاف تر مي شوند و من مي توانم خود را در همه آينه هاي شفاف تماشا كنم.

گاهي حتي يك كلمه هم ندارم كه برايت شعر بگويم و گاهي هزاران كلمه در دستان من است اما باز نمي دانم چه بسرايم كه شايسته تو باشد ، آن وقت است كه به قناري حسوديم مي شود كه از من شاعر تر است.

كاش تخته سنگي بودم كه خانه اش هم آغوش درياهاست يا بنفشه اي كه لب جوي را مي بوسد ويا خيابان ساكتي كه پيوسته خواب قدمهاي تو را مي بيند.

كاش ترازويي براي اندازه گرفتن دلتنگي وجود داشت كاش مي توانستي در روياهايم بخوابي و در آرزوهايم بزرگ شوي .

كاش بين لبهاي من و نام عزيز تو هيچ فاصله اي نبود و اي كاش به جز تاخير ديدار هيچ گله اي نبود و اي كاش

 

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 2:27 بعد از ظهر |

من باختم و تو....

من موندم و تو...

من سوختم و تو...

من شکستم و تو...

 

وحالا می تونم با شجاعت اعتراف کنم:

من خواستم نه تو...

 

پس برو... برو که دیگه دوست ندارم....

برو که دیگه تو قلبم جا نداری...

 

گور بابای عشق و عاشقی...

 

اگه ميخوای بری برو دوباره از تو ميگذرم به گريه هام نگاه نکن من از تو بی وفاترم

تو اشتباه عمرمی تو ديگه تکرار نميشی اين دفعه ديگه برنگرد که واسه من يار نميشی

 

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 5:13 بعد از ظهر |
هرگز فکرش و نمی کرد به اینجا برسه نه این که فکر کنید از وضعیت الانش ناراحته ها نه!ولی براش باورنکردنیه.آخه مگه می شه آدم یه دفعه این همه تغییر کنه؟!

اون روزا همیشه به خودش می بالید.مغرور بود.فکر می کرد که خیلی عاقله که مثل همسن و سالای خودش اسیر این بچه بازیا و عشق و عاشقی ها(البته به نظر خودش)نشده بود.اون و سه تا دوستاش همیشه جز بهترین بودن.از بچه های باحال و در عین حال خوب و موردپسند همه‌ی معلما!خیلی شیطون بودن و از دیوار راست می رفتن بالا!باهوش بودن اما درس‌خون نبودن همیشه شعارشون این بود که ما درس نمی‌خونیم! و واقعا هم نمی‌خوندن ولی اکثر مواقع بهترین نمره‌ها برای اونا بود.

نمی‌دونست از کجا شروع شد فقط می‌دونست یه موقع به خودش اومد که فهمید از اون ۴تا دوست صمیمی و شاد خبری نیست.هرکدومشون یه دل مشغولی داشتن.افسرده شده بودن و دیگه با هم نمی‌جوشیدن.دیگه کسی نبود که با شیطنتش یه کلاس و بذاره رو سرش.کسی نبود با کاراش همه رو بذاره سرکار.....آره دیگه مثل گذشته‌ها نبودن یکی تو این فکر بود که چرا باهاش ارتباط برقرار کرد چرا رفت سرقرار!یکی دیگه‌شونم به الین فکر بود چرا غرورشو گذاشت زیر پاش چرا واقعیت و گفت!

هرکدومشون یه مشکلی داشتن دیگه مثل قبل با هم صادق نبودن دیگه همدیگرو همراز نمی دونستن.یکیشون شده بود واسطه.یکیشونم شده بود یه افسرده که فکر می‌کرد همیشه تنهاست!!

هنوزم هروقت فکر می‌کنه نمی‌فهمه چرا عوض شدن.حالا به اون جمع ۴نفره افراد جدیدی هم اضافه شدن.آره دیگه هرکدوم برای خودشون یه یار دارند.دیگه حرفاشون و به اونا می‌گن نه همدیگه.

هنوزم بعضی وقتا حسرت اون روزا رو می‌خوره.نمی‌دونه کدوم وضعیت بهتر بود اون موقع یا الان!هزاربار از خودش و دلش اینو پرسیده بود ولی همیشه یه جواب می‌گرفت:الان........

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 9:32 قبل از ظهر |

 

در خيال اتفاق مي افتد
  ناممكن هاي خوشرنگ
 محال هاي دلاويز
  رسيدن به عشقي
  كه قلب سي سالگي تو را ربود
  و شنيدن نجواهايي
 كه در
 باد گم شد
 ما همه دلبسته
 نه
  زنداني خاطرات
خويشيم

 

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 11:4 قبل از ظهر |
حق با تو بود
 
مي بايست مي خوابيدم
  
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
  
در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
 
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
 
كاش تنها نبودم
 
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
 
كاش تنها نبودي
 
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
  
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
  
مي داني ؟
  
انگار چرخ فلك سوارم
 
انگار قايقي مرا مي برد
 
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
 
مرا ببخش
 
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
 
مي شنوي ؟
 
انگار صداي شيون مي آيد
 
گوش كن
  
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
 
اما به جاي آن
 
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
  
گوش كن
  
يكي بود يكي نبود
 
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
 
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
  
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
 
به جاي پختن كلوچه شيرين
 
ساده و اخمو
 
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
 
صداي شيون در اوج است
  
مي شنوي
 
براي بيان عشق
 
به
 
نظر شما
 
كدام را بايد خواند ؟
  
تاريخ يا جغرافي ؟
  
مي داني ؟
 
من دلم براي تاريخ مي سوزد
 
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
  
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
 
گوش كن
  
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
 
حق با تو بود
  
مي بايست مي خوابيدم
  
اما مادربزرگ ها گفته اند
  
چشم ها نگهبان دل هايند
  
مي داني ؟
  
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
  
كودك
  
خرگوش
  
پروانه
  
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
  
بي
 
نهايت
  
بار
 
در نامه ها و شعر ها
 
در شعله ها سوختند
 
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
  
پروانه ها
  
آخ
 
تصور كن
 
آن ها در انديشه چيزي مبهم
 
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
  
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
 
يادم مي
 
آيد
 
روزگاري ساده لوحانه
 
صحرا به صحرا
 
و بهار به بهار
  
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
 
عشق را چگونه مي شود نوشت
 
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
  
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
 
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
 
وگرنه چشمانم
 
را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
 
من تو را
  
او را
  
كسي را دوست مي
دارم
 
+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 11:1 قبل از ظهر |

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر

 تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که

 برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي

بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر

 زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 3:37 بعد از ظهر |

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است

 

عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است

 

عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است

 

عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن ادامه دادن است

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 3:20 بعد از ظهر |

می دونی؟! یه اتاقی باشه گرمه گرم... روشنه روشن! تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید تو من رو بغل کنی که نترسم که سردم نشه که نلرزم اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتم داراز کردی منم امدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ۲ تا دستاتو دورم حلقه کردی بهت میگم :چشماتو میبندی؟!میگی: اره بد چشماتو میبندی میگم:برام قصه میگی؟!

تو گوشام ؟!میگی: اره بد شروع میکونی اروم اروم تو گوشام قصه گفتن یه عالمه قصهای بلند و طولانی که هیچوقت تموم نمیشن

میدونی؟!میخوام رگ بزنم رگ دست چپمو یه حرکت سریع یه زربه عمیق! بلدی که؟! ولی تو که نمیدونی که من میخوام رگم رو بزنم تو چشمات رو بستی... نمیدونی من تیق رو از جیبم در میارم نمیبینی که سریع میبورم

نمیبینی خون داره فواره میزنه رو سنگ...

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 10:14 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM